
هرگز باور نمیکردم که در میان حامیان خامنه ای انسانی وجود داشته باشد که هنوز چشمش بتواند حقیقت را مشاهده کند نه تعصب را، تا وقتی که نام محمد نوریزاد را شنیدم. از همان زمان که مردم را در یک راهپیمایی سکوت به خاک و خون کشیدند، تازه فهمیدم که او کیست. به راستی مادرش نور به ایران هدیه داده بود و به راستی زاده نور بود. مردی از جنس نور، به زلالی آفتاب که همیشه از روی پاکی فکر میکرد که رهبرش آدم است! میفهمد! فرزانه است! بعد از نامه اول عاشقش شدم، عاشق منشش، عاشق آزادگی و صداقتش. او به سان
حر از سپاه یزید گریخت و بسوی حق شتافت. چرا که او از همان ابتدا فقط حق را میدید و پیمان برادی با هیچ قاتل ستمگری نبسته بود. بودن در کنار قدرت، پرده بر چشمانش نینداخته بود. او آماده بود تا کژی را ببیند و اعتراض کند. نامه آخرش را از همان اوین لعنتی به جلاد نوشت ولی مگر میشود دم سگ را در قالب گذاشت تا راست شود!؟
امروز دوباره خبرهای بد از اوین رسید که محمد ما را، نور چشم آزادگان را به شکنجه گاه بردند و تا میتوانستند آزارش دادند. یکی میگفت ضربه ای به سرش زدند که بیناییش را مختل کرده. یکی دیگر میگفت تا سرحد مرگ زدندش و خودش میگفت که با این اوضاع زنده نخواهد ماند. میگویند اعتصاب غذا کرده است. امیداوارم که همه اسرای ما سالم و شاداب، فردای پیروزی در کنارمان آزادی میهن را جشن بگیرند، انشاالله.